تبليغاتX
خط عشق
خطم چو زلف یار پریشان و درهم است ..... عیبم مکن که در شب یلدا نوشته ام
 صعود به قله کمال سهند

كمال سهند(قوچ گلي)گروه كوهنوردي شركت ارتباطات زير ساخت

اين قله به ارتفاع 3750 متر از سطح دريا بلندترين نقطه در سلسله جبال سهند مي باشد و در بين كوهنوردان به كمال داغي شهرت دارد . اين قله  در شمال روستاي چيچكلو ، جنوب شرقي روستاي مشهور ليقوان و درجنوب روستاي ثمر خزان قرار گرفته است . متوسط بارش منطقه بين 400 الي 500 ميليمتر بوده كه اكثراً در ماههاي سرد سال و اوايل بهار به صورت برف در دامنه هاي آن انباشته مي شود . رودخانه رفتوچاي كه يكي از سرچشمه هاي رودخانه قزل اوزن مي باشد از اين قله سرچشمه ميگيرد . اين رودخانه شعباتي چند از دشت شاه يوردي دريافت داشته و به سمت جنوب جاري مي شود . رودخانه سعيد آباد چائي از جبهه شمالي اين كوه سرچشمه گرفته و پس از مشروب ساختن روستاهاي ثمر خزان متنق ايرانق و سعيد آباد در نهايت به تلخه رود مي ريزد حجم سالانه اين رودخانه در حدود 67/9 ميليون متر مكعب مي باشد . دامنه هاي شمالي قوچ گلي با شيبي ملايم و به وسيله كوههاي يانوق داغ ( كوه سوخته ) به جلگه تبريز منتهي مي گردد . اين كوهها بين 500 الي 600 متر ارتفاع دارد و در بعضي از قسمتهاي آن كشت گندم وجود هندوانه و نخود به صورت ديم رواج دارد . در جبهه شمالي سهند كوههاي بويوك داغ ، ليقوان داغ ، بركت داغي ، دميرچي داغ ، زري داغ ، الوان داغ ، موتال داغ  و قوچ گلي داغ واقع شده اند كه مشرف به جلگه تبريز و بستان آباد مي باشند .

پنجشنبه 29/10/1390

ساعت 7:00 بامداد، تبريز را به قصد كوه كمال سهند با يكدستگاه اتوبوس ، ترك كرديم و ساعت حدود 8:30 بود كه از پيست اسكي ، صعودمان با اميد به حق شروع  شد ، باد بسيار سرد و خشك ،دقيقا در مفابل ما  ميوزيد و ما یال شمالغربی را برای صعود انتخاب کردیم ، بر خلاف انتظار و با توجه به سفت بودن برف ، برفکوبی سختی در دشت کمال نداشتیم از ابتدا تا رسیدن به شیب بالای قوش گلی ،هواي نيمه ابري با وزش باد سرد و خشك داشتيم ، ولی موقع صعود شیب آخر ،  ناگهان وضعیت هوا تغییر کرد و باد شدید شد ، بطوریکه سرعت آن بالاي 60 كيلومتر در ساعت بود و دمای هوا 10 درجه زیر صفر شده بود كه همين باعث كندي  در سرعت صعود گروه شد و در ساعت 12 خود را بر بام كمال سهند ديديم  كه بعد از گرفتن عكسهاي يادگاري ، فرودمان را از همان مسير رفت شروع كرديم و در ساعت 14:00 با وارد شدن به اتوبوس صعودمان پايان يافت

همنوردان گروه:

آقايان :غلامي- آذرين(امداد گر)- بروغني- پرويزي-بيسادي-حسنوند(سرپرست)-جانثاري-جمالي زاده-جمشيدي-جعفري-حسيني-سروش نيا(عقب دار)-شيخ سفلي-طاهري-عيسي-جوكار-لواساني-محمدي-مؤمن نژاد-نجفي(عقب دار)-وزيري-دهقان-قهرماني نژاد(كمك سرپرست)-وطني-يوسف نژاد- بهمنيار-يميني فر(سر قدم)-يوسفي-صالحي-شادمسگران-جلالي-اسداللهي-علي بابايي-

 

در ابتدای راه صعود

وزش شدید باد

آخرین گامها در راه رسیدن به قله

شادمان، بر فراز قله کمال سهند

|+| نوشته شده توسط خط عشق در پنجم بهمن 1390  |
 سلامي به پائيز(هنگام خزان كه بلبل زار ...)

باز هم شعر زيباي چالوس اثر شاعر معاصر «ابوالحسن علي‌آبادي»  ، اگر چه تكراري است ، ولي هرسال با آمدن "پادشاه فصل ها پائيز" اين شعر زيبا را با خود و در خلوت خود، بارها و بارها تكرار ميكنم ، مروري است بر گذشته هاي دور و نزديك ، يادش بخير !!! روزهائي كه در پشت ميزهاي مدرسه ، در كتاب فارسي اول دبيرستان ، اين شعر را كه استعارات زيبايش بيانگر شكوه فصل خزان است ، با همكلاسيها ميخوانديم و دبير ادبياتمان آقاي كا‌‌ظمي(گر بمرده است روانش پر نور   ور بود زنده خدا يارش باد) با جديتي خاص ميگفت:" بچه ها !!! فصل پاييز با همه زيبايي‌ها و جلوه‌هاي اهورايي‌اش از راه نيامده ، خواهد رفت ، و بعدش بهار و تابستان و همينطور ايام از پشت هم ميايند و ميروند ، فقط طوري با ديگران رفتار نكنيم ، يا بهتر بگويم ، طوري زندگي نكنيم كه ياد روزهاي گذشته آزارمان بدهد و نخواهيم به گذشته فكر كنيم ، بلكه بصورتي باشد كه با عشق ، گذشته را مرور كنيم ...."

ياد آن روزها بخير...راستي زود گذشت !!!!

هنگام خــــــــــــــزان كه بلبل زار

افسرده و خســـــــته با دلي خون

بوسد چو گل آســــــــــــتان گلزار

تا پاي نهـــــــــد ز باغ بيـــــرون

                             يك لــــحظه بر آن كـــند نگاهـــــي

                             وز ســـوز درون بر آرد آهــــــــي

در راهم و آخرين نگاهــــــــــــــم

بر خاطره‌هاي بيشـــــماري است

در هر طرفي گرفته راهـــــــــــم

نقشي كه ز رفته يادگاري اســت

                          در ديده‌ام اشكي و نگاهـــي است

                          در سينه‌‌ام آتشي و آهــــــي است

اي محـــــفل شــــــــادمـــــاني من

اي با دل من چــــــــو درد مأنوس

منزلگه آســـــــــــــــــــــــماني من

اي نقش رُخ بهشـــــــــت چالوس

                            از پيش تو مـــــي‌روم دگر بار

                             تا بار دگر خــــــــــــدا نگهدار

هر جا نگــــــــــــــرم به هر كنارت

از روز و شــــبي مرا نشاني است

هر تپه و دشـــــــــــت و جويبارت

يادآور طــرفه داســـــــــتاني است

                         اين جنگل و دره و دمــــــن‌ها

                         گويند به گوش ما ســـــخن‌ها

آن جاده ای كه در شـــــــب ماه

ميــعادگه فرشتـــــــــــگان است

ما را چه بســــا كه ديده در راه

در هر قدمش ز ما نشــان است

                       زانجا بگذشــته‌ايم سرمســــــــــت

                       آرام و خموش و دست در دســـت

آن گوشـــه كه آبشــــــار زيــبا

كف كـرده و نقره‌ فام و پرشور

غوغا و خـــروش كــرده بر پا

دلشاد و گشاده‌روي و مسرور

                            بســيار نشســـــته‌ايم تنها

                            آرام و ميانمان ســـخن‌ها

هر وقت غـروب محنت‌افـــــــــزا

خون در دل ابر پاره مـــــــي‌كرد

اوبود كنار مـــــــــــــــن در آنجا

يك دم به افق اشــــاره مي‌كــرد

                       آنگاه نــــــــگاه خيره ی ما

                       مــي‌ديد چه نكـــته‌هاي زيبا

وقتي كه بنفشـــــه‌هاي جنـــگل

با آن‌همه لطف رُســــــته بودند

بر دامنه ســـــبزه ی چو مخمل

آنجــا دو نفر نشســـــــته بودند

                     جان بود كه در كنار تـــن بود

                      من بودم و دلســـتان من بود

آن روز كه آن درخـــــــت پربار

پنـهان شده  در شــكوفه‌ها بود

در ســـايه‌اش اندر آن چمن‌زار

گسترده بســـــاط عيش ما بود

                       هر لحظه نســــــيم عنبرين‌بو

                       مي‌ريخت شـــكوفه بر سر او

آن دامنه كــــز اوان اســــــــفند

پوشيــده ز زنبق ســــــفيد است

وان جاده ی كوچكي كه يك چند

در نرگــس و لاله ناپديد اســـت

                        دارند ميان خود ز هر جــــا

                        جا مانده نشان پايي از مــا

آن گوشه كه رُســته بود هر سو

گل‌هاي سـفيد و صــــورتي‌رنگ

يك روز ز شــــور در ســــــر او

شــــــد با دل من زبان هماهنگ

                      دل آنچه ز ديگران نهان كــــرد

                      آن لحظه زبان براوعيان كــــرد

 

|+| نوشته شده توسط خط عشق در دهم آبان 1390  |
 صعود به قله دنا(قاش مستان یا بیژن3)

 

کُه دٍنانٍه بکنُم خاکِ سٍه ببیزُم    مٍشک و عنبرٍس کُنُم سی زُلف عزیزُم

یعنی: کوه دنا را بکنم و خاکش را غربال کنم و  آن را مشک و عنبر کنم برای زلف عزیزم

 كوه‌هاي بلند، تماشايي‌ترين تجلي دستگاه آفرينش‌اند كه همواره جايگاه وحي و نخستين منبع الهام براي زندگي بشر به‌شمار مي‌آمده‌اند. بسياري از تمدن‌هاي پرمايه و ماندگار در ميان مردم كوهستان پاگرفته‌اند و كوه دنا مظهر و نمونه‌ي سرافرازي و سرسختي عشاير و مردمي است كه در كنار آن زندگي مي‌كنند.

 داستان دنا :

چنین گویند که کیخسرو سروشی آسمانی بشنید و تاج و تخت شاهی را  رها نمود ، یاران و پیروان خود را در مکانی به نام تل خسرو( مکانی در جنوب یاسوج) جمع می نمایدو مطلب را با ایشان در میان میگذارد. با وجود مخالفت شدید آنان وی پادشاهی را به لهراسب واگذار می کند و از یاران خود می خواهد که وی را ترک گویند.علی رغم گوشزد های کیخسرو که فقط کسانی که از فر ایزدی برخوردار می باشند می توانند این راه را طی کنند وگرنه نابود خواهند شد. سی سوار ستبر و رشید از جمله بیژن از این خواسته سرباز می زنند و به همراه  او راهی منطقه ای می شوند که امروز به یاد این سی پهلوان  سی سخت نامیده می شود..
در بین راه این سی پهلوان  گرفتار برف و بوران شده و ناپدید می گردند و آخرین آنها نیز بیژن بود که نزدیک گردنه ای که امروز به نام گردنه بیژن خوانده می شود ناپدید می گردد.بعد از مرگ بیژن کیخسرو در چشمه ای به نام شوکونم ( چو کونم) در شمال دنا خود را تطهیر می کند و بر روی سنگ بزرگی به نام برد شاه ( برد=سنگ) به عبادت می ایستدو پس از آن با ورود به غاری که امروزه  به غار کیخسرو مشهور است و در منطقه ای که منطقه آسمانی نام دارد و در نزدیکی روستای خفر قرار گرفته از دیده ها ناپدید میگردد. اهالی آن منطقه معتقدندکه کیخسرو نمرده و روزی باز خواهد گشت.

همانطور که میبینیم دنا کوهستانی است که با افسانه ها و تاریخ ایران گره خورده و جای جای آن یاد آور حماسه ها و دلیر مرد یهای پهلوانان این مرز و بوم می باشد.
خط الراس دنا که شامل بلندترین قله های رشته کوه زاگرس می باشد به طول 70 کیلومتر از گردنه میمند شروع و به گردنه بیژن ختم می شود و بلندترین قله آن قله قاش مستان یا بیژن 3 نام دارد.

رشته‌كوه دنا به‌عنوان رفيع‌ترين قله‌هاي زاگرس به طول حدود 90 كيلو‌متر مربع مطرح است و منطقه‌ي كوه‌خيز ايران از لحاظ كوه‌هاي با ارتفاع بالاي چهارهزار متر، پس از منطقه‌ي تخت سليمان و علم‌كوه در كشور است و قله‌ي قاش‌مستان (بيژن 3) دنا با ارتفاع 4435 متر بلند‌ترين رشته‌كوه زاگرس به‌شمار مي‌رود. كوه دنا 47 قله‌ي بالاي چهار‌هزار متر دارد كه قاش‌مستان يا (بيژن 3) بلند‌ترين و گل فرهاد با ارتفاع چهارهزار و 40 متر كوتاه‌ترين قله‌ي اين كوه است. رشته کوه های دنا  شامل : قلل بیزن 1 ، بیژن 2 ، بیژن 3 ، حوض دال ، مورگل ، قبله ، و .....  و یخچال های آن ازطویل ترین یخچال های طیعی در ایران می باشد.  

 چهارشنبه 20/07/1390 ( شروع برنامه)

با گروه کوهنوردی شرکت ارتباطات زیر ساخت برای صعود به قله قاش مستان ( بیژن 3 ) ، مرتفع ترین قله رشته کوه های دنا به ارتفاع حدود 4450 متر ، حرکت خود را  از تهران ساعت6:30 صبح با یکدستگاه اتوبوس بسمت  اصفهان - شهرضا - سمیرم - روستای خفر ، آغاز کردیم و ساعت ۱۸ بعد از ۱۲ ساعت اتوبوس سواری ،به روستای خفر رسیدیم ،روستائی كوهستانی که در 200 کیلومتری جنوب اصفهان، در منطقه‌ی پادنا  قراردارد ، ساعت 6 بعدازظهر از روستای خفر(ارتفاع 2300) به سمت پناهگاه (ارتفاع 3000) حركت كردیم و از داخل روستای زیبای خفر و سپس عبور از گذرگاه طولانی مابین باغات سیب به سمت جان پناه راه را ادامه داده  و ساعت 23 در جانپناه که نسبتا کوچک بود ، اطراق کردیم . جانپناه  یک نیم‌طبقه‌ی دوم چوبی نیز داشت  ، در فاصله کمی در مسیر بالای جان پناه ، جویباری کوچک حاصل ازذوب یخچال ها وجود داشت که میتوانستیم آب شربمان را از آنجا تهیه کنیم; آب حاصل از ذوب یخچال ها ، کاملا شفاف نیست ولی عموما بوسیله دوستان و اهالی روستای خفر مورد استفاده قرار میگیرد . ظاهرا زمین ها در بعضی قسمت ها حاوی گچ است که شاید شفاف نبودن آب ، قسمتی هم به خاطر آن باشد .شب آرام و نسبتا سردی را طی کردیم.

پنجشنبه 21/07/1390

ساعت 6 صبح حرکت به سمت قله قاش مستان (بیژن3) را با امید به حق شروع کردیم ،در طول مسیر رفت و برگشت ، گروه دیگری را در منطقه مشاهده نکردیم و بالاخره در ساعت 10:58 بر فراز قله ی زیبای قاش مستان بودیم ...چقدر زیبا !!!! ، جایتان خالی... فاصله پناهگاه تا قله تقریبا 5 كیلومتر است كه شیب زیادی دارد و در طول مسیر چند یخچال دائمی وجود دارد. پس از دیدن مناظر استان كهگلویه از قله و گرفتن عکس یادگاری به سمت پناهگاه فرود آمدیم و حدود ساعت 3 بعد از ظهربه جانپناه  رسیدیم  و بعد از خواندن نماز و خوردن غذا و کمی استراحت در ساعت 16 بسمت روستای خفر حرکت کردیم و در هنگامه ی اذان مغرب  به روستا وارد شدیم و بعد از سوار شدن به اتوبوس بسمت تهران حرکت کردیم

جمعه 22/07/1390

ساعت 6 صبح ، بعد از حدود ۱۲ ساعت اتوبوس سواری ، همه ی گروه در سلامت به تهران رسیدیم و برنامه ی صعود زیبایمان با خدا حافظی افراد گروه با همدیگر پایان یافت.همنوردان گروه:آقایان طاهری،محمدی،حمیدی پور،آذرین،بروغنی،جوکار،پرویزی،لواسانی،حسینی،وثوقی،عباسی،قهرمانی نژاد،سروش نیا،عزیززاده،جمالی،سلمانی،سلامی،دهقان،شیخ سفلی،جمشیدی،نجفی،وطنی

کمی رفع خستگی و صرف صبحانه در موقع صعود به قله

برفراز قله قاش مستان (بیژن۳) در صعودی موفق

 

|+| نوشته شده توسط خط عشق در بیست و سوم مهر 1390  |
 پرشدم ، پر شدم ز زيبايي .......

 من ترا در تو  جستجو  كردم        و   نه در  خواب هاي  رويايي

در دو دست تو سخت كاويدم        پرشدم  ،  پر شدم   ز  زيبايي

 

گزارش برنامه صعود به قله دماوند ( جبهه جنوبي)

 موقعيت جغرافيايي:

 قله دماوند مرتفع ترين قله ايران و خاور میانه در استان مازندران ، بخش لاريجان واقع شده است كه در فاصله 70 كيلومتري خط مستقيم از تهران ، 58 كيلومتري شهرستان آمل،65 كيلومتري سواحل درياي خزر و 9 كيلومتري آبادي رينه قرار دارد.

 چهارشنبه 16 شهريور ۱۳90 :

 یازده نفر ار افراد گروه كوهنوردي شرکت ارتباطات زیر ساخت ، طبق برنامه ريزي قبلی و  به قصد شب ماني و صعود به قله 5671 متري دماوند ،در وعده گاه گرد هم آمديم و سپس ساعت 7:00صبح تهران را به قصد پلور ترك گفتيم.ساعت حدود  یازده صبح به مسجد صاحب الزمان(بارگاه دوم) رسيديم و حركت خود را با نيرويي مضاعف آغاز كرديم. بعد از گذشتن از اولين شيب، تصوير زيباي قله دماوند را پيش رويمان ديديم كه مارا مشتاقانه به سوي خود فرا مي خواند. و در ادامه ی صعود، ساعت 14:15 به بارگاه سوم رسيديم. و جهت استراحت و هم هوائی، شب را در پناهگاه ماندیم

پنجشنبه 17 شهریور ۱۳90 :

 ساعت 5:00 صبح با دلهائی سراسر اميد به الطاف حق، پناهگاه را به قصد قله ترك گفتيم ،هر چه بالاتر میرفتیم راه  سخت تر از قبل ، شيب ها تند تر ، و تن ها خسته تر میشد ،در میان راه از پس چند گروه گذشتيم تا بالاخره بعد از چندین ساعت، صلابت آن هميشه سر افراز را ديديم. ياد صحبت يكي از كوهنوردان افتادم كه مي گفت : "هيچ وقت از دور به قله نگاه نكن ، چون يك تصوير كاذبه ،فكر مي كني چند متر بيشتر نمونده ، تمام نيروتو به كار مي گيري، ولي كو تا چند متر ؟..."اما تصمیم ما به رفتن و رسیدن بود، رفتيم و سرانجام در ساعت 11:00 بر فراز قله دماوند بوديم. و چه زیباست که در قله به هیچ چیز نمیرسی مگر به خودت ،آنجاست که اراده ی خودت  و عظمت خداوند را حس میکنی، ۲۵ دقيقه بر روي قله دماوند ايستاديم و بعد از ثبت خاطراتمان به سمت بارگاه سوم سرازير شديم. ساعت 14:20 در پناهگاه بوديم، حال همه افراد خوب بود(خدا را شکر) و بعد از ظهر و شب را به استراحت و گفتگوهای دوستانه و نوشیدن چای گذراندیم

جمعه 18 شهریور ۱۳90 :

ساعت 6 بامداد پناهگاه را به سمت بارگاه دوم ترک کردیم و بعد از صرف صبحانه در میان راه ، حدود ساعت 9 صبح به مسجد صاحب الزمان(عج) رسیدیم و بعد از سوار شدن به مینی بوس بطرف تهران براه افتادیم

اعضای گروه: آقایان حسنوند - محمدی - جعفری - پرویزی - عیسی - بیسادی - بروغنی - حکیمی پور

                  سروش نیا - لواسانی - نجفی

 گروه در ابتدای مسیر با امید به  حق(بارگاه دوم)

نزدیک شدن به بارگاه سوم

لحظه ی ورود به پناهگاه(بارگاه سوم)

نزدیک شدن به قله دماوند

آخرین گامها

با اقتدار،بر فراز قله ی استوار دماوند

عکس یادگاری در بارگاه سوم(پناهگاه)

فرودی با  اقتدار

باز هم یادگاری دیگری از صعود

در انتهای برنامه مسجد صاحب الزمان(عج) - بارگاه دوم

|+| نوشته شده توسط خط عشق در هجدهم شهریور 1390  |
 رسم زمونه اينه،هرچي میده ، ميگيره،يه موقعي مي فهميم،كه ديگه خيلي ديره

 

نميدانم چه بنويسم،در غم از دست دادن عزيزي كه ديگر نبايد آمدنش رابه انتظار بنشینم ،ودر نهایت آمد، لحظه ي جدائي آمد ، و ما را جز قبول قضا و مشیت الهي چاره اي نبوده و نيست ، كه حضرت حق ميفرمايد "کل من علیها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام" همه ی  شما فانی هستید و تنها آنچه كه باقي ميماند ذات پاك باريتعالي است...من نیز راضی به رضای خداوندم  و در فراغ و هجرانش فقط صبر بر مصیبت میکنم،ولي پدرم بود،عشقم بود،هنگام رفتن سرش بر دستان من بود و جه با آرامش رفت....بد جوري دلم گرفته ، شعري در افسوس لحظات قديم با پدر بودن گفتم ، با زبان ساده ، همانطور كه پدرم با لبخندي شيرين برايم ميگفت تا بخواب بروم"اتل متل توتوله..." ، ولی اینبار من برای پدرم ، با چشمي پر از اشك گفتم" اتل متل یه بابا"...شايد نبايد شعرم را در وبلاگ ميگذاشتم  و تا بحال نگذاشته ام ، ولي ديدم  نه ، ايندفعه بايد اين دلنوشته را در همين قسمت گذاشت، آنهم بعشق باباي خوبم....باري اگر این شعر را خوانديد ،نثار روح پدر مرحومم  ، فاتحه ای قرائت فرمائید...اللهم اغفر لنا والدينا

 

اتل متل يه بابا

كه خيلي مهربون بود

همون بابا كه خوبيش

قد يه آسمون بود

دستامونو ميگرفت

با دست پينه بسته

قصه ميگفت برامون

با تن خرد و خسته

روز كه ميرفت سركار

دل خوشيمون همين بود

كه شب مياد به خونه

آخ كه چه نازنين بود

برف سفيد پيري

يواش نشست رو موهاش

بابا جونم ضعيف شد

دستها و چشم و پاهاش

رسم زمونه اينه

هرچي میده ، ميگيره

يه موقعي مي فهميم

كه ديگه خيلي ديره

چند روز رفته بابا

که بر نگشته خونه

دلم خيلي گرفته

از دست اين زمونه

فقط میگم بابا جون

خدا پشت و پناهت

برو خدا نگهدار

دست خدا همراهت

|+| نوشته شده توسط خط عشق در بیست و هشتم تیر 1390  |
 
 
بالا