شعر زیبای ظهر تابستان از سهراب سپهری

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی
پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ، ریگی ، لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم
باد می آمد، گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم
پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ، می چرد گاوی
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست ،
سیب هست ،
ایمان هست،
آری، تا شقایق هست،

زندگی باید کرد

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما -

تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم

غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری

بپوشان بافه های گیسویت را ، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"

عزیزم ، جان من ،بس کن ، این ترفند لازم نیست

فدای آن کمان های به هم پیوسته ات ، هر یک

جدا دخل مرا می آورد ، پیوند لازم نیست

بهمن صباغ زاده

مثنوی زیبایی از مرحوم ایرج میرزا بنام قلب مادر، تقدیم به همه ی مادران سرزمینم،ایران

عاشقی محنتِ بسیار کشید

تا لبِ دِجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چَشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در رویِ شط آمد به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت بَه بَه چه گل زیبایی ست

لایق دست چو من رعنایی ست

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مَثل آن مایه ناز

که نکویی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش

نام گل برد و در آب افکندش

گفت رَو تا که ز هجرم بِرَهی

نام بی مهری بر من ننهی

موردِ نیکیِ خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و دُرست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نُمود

گفت کای آفت جان سُنبلِ تو

ما که رفتیم ، بگیر این گُلِ تو!

بِکُنَش زیب سَر ، ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما

که ز خوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب بَرَد

خوبرویان همه را خواب بَرَد

چند غزل از فاضل نظري

 

من خود دلم از مهر تو لرزید ، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه !

دلخون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر ؟ آری ! با اهل نظر ؟ نه !

بد خلقم و بد عهد ، زبان بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است ! مگر نه ؟

یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر ... نه !

 

********************

 شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست

اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست

شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست

کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست

 

*****************

 هرچه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه ي عشقت، گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند ،نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو ،هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند ،نشد

فاضـل نظـری

 

 

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم.....

ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجرایی ست که در حافظه ی دنیا نیست

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست

تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری از ما نیست

شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست

من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه!
ساحل اینقدر که در فاصله با دریا نیست

محمدعلی بهمنی