چند غزل از فاضل نظري

 

من خود دلم از مهر تو لرزید ، وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر نه !

دلخون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر ؟ آری ! با اهل نظر ؟ نه !

بد خلقم و بد عهد ، زبان بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است ! مگر نه ؟

یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر ... نه !

 

********************

 شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست

اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست

شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست

کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست

 

*****************

 هرچه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه ي عشقت، گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند ،نشد

خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو ،هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند ،نشد

فاضـل نظـری

 

 

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم.....

ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجرایی ست که در حافظه ی دنیا نیست

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست

تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری از ما نیست

شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست

من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه!
ساحل اینقدر که در فاصله با دریا نیست

محمدعلی بهمنی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را ... شعري از محمد علي بهمني

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب ،بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد، غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است ،فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

کاظم بهمنی