...بار دیگر پائیز
عجب حال و هوائی دارد – از برگهای رنگارنگ و آسمان ابری و هوای بارانی گرفته تا غروبهای دلگیر و غم انگیزش ، همه و همه مایه و الهام کسانی است که سری در شعر و ادبیات دارند ، بقول مرحوم اخوان ثالث "شاه موج فصلها پائیز"بگذریم..شعری از مرحوم سهیلی بنام"من وپائیز"را از کتاب طلوع محمد(ص)برای دوستان انتخاب کردم ، البته این شعر را در فراق مادر ، در پائیز 1348سروده که امیدوارم مقبول طبع دوستان واقع شود امیدوارم بر این حقیر ببخشند که وبلاگم را هر 2 سال یکبار بروز میکنم...ضمنا برای این شاعر عزیز و دیگر رفتگان قرائت فاتحه فراموش نشود
من و پائیز
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي
تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد
بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آید
مرا هم گريه ميبايد
مرا هم گريه ميشايد
كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد
بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوك بزرگ باغ، گريان است
***
بهنگام غروب تلخ و دلگيرت
كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد میبوسد
و باغ زرد را بدرود ميگويد
دَوَد در خاطرم يادي سيه چون دود
بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاودانی بود
و همراه نگاه ما
غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود
***
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده
و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باري نيست
ز هر عشقي تهي ماندم
نگاهم در نگاه گرم ياري نیست
***
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است
و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائیز
كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه میریزند
تو ميماني و عرياني
تو ميماني و حيراني
***
الا اي باغ پائيزي
دل منهم دلي سرد است
و طفل برگهاي آرزويم را
دست نااميدي تير باران ميكند پائیز
ولي پائيز من پائيز اندوه است
دلم لبريز اندوه است
چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد
مرا برگ نشاط از شاخه میریزد
نگاه جان پناهي نيست
برانگیزد من لبخند پيروزي که از لبهای
***
خطا گفتم، خطا گفتم
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
ترا در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
همين فردا
رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد
نسيم باد نوروزي
تنت را در حرير ياس مي پيچد
بهارين آفتاب ناز فروردين
بر اندامت لباس برگ ميپوشد
هنرور زرگر ارديبهشت از نو
بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد
و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد
دوباره گل بهر سو ميزند لبخند
و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .
در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشوئی
به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد
و ابري سكه ی باران به بزم باغ میریزد
درختان جشن مي گيرند
ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغانی
وزين شادي لبان غنچه ها در خنده میاید
بهاري پشت سر داري
تو را دل شادمان بايد
***
الا اي باغ پائيزي
غمت عزم سفر دارد
همين فردا دلت شاد است
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
ولي در من بهاري نيست
اميد برگ و باري نيست
***
تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ ميپوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نیست
تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين
مرا باران بغير از ديده تر نيست .
تو را گر مادر ابر بهاري هست
مرا نقشي ز مادر نيست
***
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغانی
ولي در كلبه تاريك جان من
نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست
كه گلهاي غمم را آبياري ميكند شبها
اگر بر چهره ام لبخند مي بینی
مرا لبخند اندوه است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟
ای نام تو بهترین سرآغاز