حیف نون...خیر سرت اومدی جنگ

شاید این خاطره رو خونده باشید شاید هم نه !!! ولی من دوباره اون رو توی این پست گذاشتم و خواندن آن خالی از لطف نیست و صد البته که وبلاگداری من هم نوبره...سالی یک بار مطلب رو به روز میکنم ، آنهم تکراری ، مثل قضیه ی اون کسی که میگفت : خروس من آنقدر تنبله که ساعت 9 صبح تازه یادش میفته که باید بخونه ، همسایه اش در جواب گفت: باز خدا پدر خروس تو رو بیامرزه ، خروس من آنقد بی حاله که منتظر میمونه تا وقتی خروس تو شروع به خواندن میکنه آنوقت لباشو تکون میده....در هر صورت به بیحالی بنده ببخشید....

 

هنوز بعد از ۲۲ سال هر وقت ياد اين خاطره ميافتم خنده ام ميگيرد،

با طفلـــكی حسين كاري كردم كه تا مدتها هر جا مي نشست با همان  

لهجه ي شــــيرين قزويني ميگفت:اين يكي كه خير سرش آمده جنگ، 

هنوز يه موش هم نميتاندبكشد ، جارو هم زیادشه بدیم دستش  

اون وقت تفنگ ورمیداره (و همانطور که چپ چپ نگاه میکرد ادامه میداد)  

حیف نون....... 

قضيه مربوط  به يك روزگرم تابستان و هواي داغ بيابان هاي جـنوب بود، 

من چفيه را روي سرم انداخته بودم و از سركشي به توپها برميگشتم 

 كه ديدم حسين سر يك كيسه انفرادي را با دست محــــــكم گرفته و  

دوان دوان به سمت من ميايد و همينكه نزديك شد با خوشحالي گفت: 

-گرفتمش ، گرفتمش (البته حسین لهجه ی غلیظ قزوینی داشت) 

- چي رو گرفتي ؟ 

- همون موشه ي لعنتي رو... حالا باباشَه  در ميارم 

- ميخواي چكارش كني ؟ 

- هيچي ، يه چوب بردار تا بهت بگم 

من هم رفتم سراغ تخته هاي باقي مانده ازجعبه هاي مهمات،ويكي از 

اون خوشدست هاشو برداشتم  و برگشتم به سمت حســـين، و چوب 

 را بـحالت تفنگ روي شانه ام گذاشتم ، 

- خوب جناب حسين آقا به فرمانم (وبشوخي پاهايم را به علامت احترام 

 نــظامي بهم كوبيدم) 

- ببين ، من كيسه رو خالي ميكنم و تو هم با چوب بزن باباشو در بيــــار 

- چشم ، چنانش بكوبم به گرز گران... 

هنوز مشغول خواندن بقيه ي شعربودم كه حسين كيسه را روي زمــين  

خالي كرد و بسرعت خودش را به جلوي درب  سوله ي تداركات رساند، 

 چون تنها راه گريزبراي موش،انبارتداركات بود.بمحض افتادن روي زمين،  

موش بسمت درب انـبارتداركات شروع به فرار كرد و من هم با چــــــوب  

درتعقيب موش،تراژدي تعقيب وگريز من وموش به يك فيلم كمدي شبيه 

شده بود،چون هرموقع چوب فرودميامد،موش به سمت مقابل فرارميكرد 

و من به زمين خالي ميكوبيدم،موش باسرعت ولي بصورت زيگــــزاگ به  

سمت درب انبارنزديك ميشد ومن هم تاپ وتاپ باضربه هاي بي اثرچوب 

بدنبال موش ميدويدم وحسين مانند بازيكنان راگبي،پاهايش را بازكــرده  

بود و كمي به جلو خميده انتظاررسيدن موش راميكشيد،همينكه موش 

به نــــــزديك پاهاي باز شده ي حسين ميرسيد،حسين با دو دست وبـا 

يك ضربه دوباره موش را به نزديك من پرتاب ميكردوبازحكايت فرار زيگزاگ 

موش وضربه هاي ناشيانه ي من شروع ميشد...چندين بارهمين قضيه  

تكرارشد،تا جائيكه حسابي داغ كردم وتصميم گرفتم بايك ضربه ي دقيق  

كار را يكسره كنم،موش براي چندمين بار به سمت درب فـرار كرد و من

كه عظمم را جزم كرده بودم كه حتما كار را تمام كنم ، در حـال دويدن ، 

دقيقا نشانه گرفتم وچوب را با شدت تمام بسمت پائين آوردم،در همين 

حال موش به ميان دو پاي حسين رسيدو آن بنده ي خدا که میخواست 

برای چندمین بارموش رابسمت من پرتاب کند،خم شد،كه چشمتان روز 

بدنبيند،چوب با شدت هرچه تمام به پشت سرحسين(پس كله)فرودآمد 

 و نقش زمينش كرد و موش از ميان پاهاي حسين به داخل ســـوله ي  

تداركات گريخت،و من ماندم بايك چوب در دست وحسين كه مثل قالي 

 روي زمين پهن شده بود،وتعدادي ازبچه هاي تيپ كه به ما ميخنديدند، 

من كه نميتوانستم جلوي خنده ام رابگيرم نزديك حسين شدم و گفتم: 

- آخه جلوي چوب من چكار ميكردي؟ 

حسين كه هم درد داشت و هم خنده اش گرفته بود گفت: 

-حيف نان ، خدا رحم كرد تفنگ دستت ندادم، خير سرت آمدي جنگ....

 

روز ماه رمضان زلف میفشان......

غزلی دیگر از عماد......نمیدانم چه شد که این غزل بیادم آمد و چون ماه مبارک رمضان است آنرا در وبلاگ برای دوستان قرار دادم

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیر

میخورد روزه ی خود را به گمانش که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب نقطه ی خالی ا ست که بالای لب است

یا رب این نقطه به بالا که غلط بنهاده است

نقطه هر جا غلط افتد مکیدن ادب است

عشق باید که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است حمال الحطب است